مرتضى مطهرى

244

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

بحث بيشتر را به باب كلى طبيعى موكول مىكنيم ، چون بعدا به بحث كلى طبيعى خواهيم رسيد ) . پس ايندو ( مسألهء « كلّى » و مسألهء « مثل افلاطونى » ) دو بحث جداى از يكديگر است . اوّلا مسألهء وجود ذهنى عين مسألهء « كلّى » نيست كه كسى خيال كند اين همان بحث « كلّى » است كه در اينجا طرح شده است ؛ و ثانيا مسألهء « كلّى » عين مسألهء « مثل افلاطونى » نيست . البته يكى از ادلّهء وجود ذهنى مبنى بر اين است كه طبيعت در ذهن با صفت كليت وجود دارد ، ولى بحث وجود ذهنى غير از مسألهء « كلى » است . اگر كسى منكر اين شد كه طبيعت در ذهن با صفت كليت وجود داشته باشد ، مثل اسميّون اروپا كه مىگويند اصلا كلى معنى ندارد ، اين دليل از بين مىرود ؛ و يا اگر كسى معتقد بشود ( مثل حسّيون اروپا ) كه كلى با جزئى فرقش اين است كه يك چيزى كمتر از جزئى دارد ، نه اينكه چيزى بيشتر از جزئى دارد ، و از همان گوشهء « جزئى » اگر چيزى را بكاهيم مىشود « كلى » ، باز اين دليل از بين مىرود . آيا « كلى » جزئى تنزل يافته است يا جزئى تعالى يافته ؟ در اينجا بىمناسبت نيست كه اين نظريه حسيون اروپا را كه مىگويند كلّى همان جزئى كاهش يافته است مورد دقت و بررسى قرار دهيم . در كتاب باغ اپيكور يك مثالى هست كه مىگويد كلّى نظير يك سكّهء ساييده شده است كه نقش و نگار و مشخصات خود را از دست داده است و جزئى نظير سكّه‌اى است كه مشخصات و نقش و نگار خود را حفظ كرده باشد . مىگويد ما يك سرى سكه‌هاى مختلف را فرض مىكنيم كه هر كدام از آنها مشخص است كه چه سكه‌اى است و متعلق به چه دوره‌اى است ؛ حالا اگر يكى از اين سكه‌ها ساييده شود و هر دو طرف آن نقش خود را از دست بدهد و ما آن را به كسى بدهيم آيا مىتواند معيّن كند كه چه سكه‌اى است ؟ فرض كنيد ما سكهء ناصر الدين شاهى داريم ، سكهء مظفر الدين شاهى داريم ، سكه احمد شاهى داريم . هر يك از اين سكه‌ها مشخص است . حالا اگر هر دو طرف يكى از اين سكه‌ها ساييده شود ، وقتى به ما بدهند مىگوييم ما نمىدانيم كه چه سكه‌اى است ؛ ممكن است ناصر الدين شاهى باشد ، ممكن است مظفر الدين شاهى باشد ،